|
هر شب خواب آشفته می بینم ،
گرگی در پی تو من در پی این گرگ می دویم هر دو . چه حرصی دارد این وحشی تا تورا به چنگ آرد . و تو چون مردابی آرام و بی خبر، در خواب . . این چه از خود بی خبریست که تو را در خود بلعیده . این چه خواب بی ثمریست که شب هایم را این چنین آشفته . . . گرگی از پی تو من از پی این گرگ می دویم هر دو . دست من بدامانت خدایا به من رحم کن
این کابوس پریشان را از خواب من دور کن .
یا که این مرداب را از مستی خوابش اندکی هوشیار کن . . . آناهید + نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388 9:28 PM توسط آناهید |
آویخته از آغوشم طفل دلتنگی من . . کودک بهانه جو هر دم گریه را سر می دهد از نو می فشارد دستانش گلوی بغض آلوده ام را هر لحظه از نو از نو . . طفل من تو همه شیرینی خاطره ام تو همه راز مستی این دل بهانه گیرم . می نوازم سر و رویت را بوسه می زنم بر گونه های خیس تو . . . آن لحظه ای که او تو را در آغوش من نهاد می دانست یا نه؟ . . که دمی برای اوست عمری از من آویخته ای تو
آناهید + نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 3:43 PM توسط آناهید |
هر روز این شهر لعنتی لحظه های خاطراتی است که از نو مرور می شوند چون ورق زدن کاغذ های کهنه ی نمایشنامه ای که حقیقت سیاه چند سال است و نه زاده خیال روشن نویسنده ای مرحوم
خطوط آن ورق کهنه ها تصویر می شوند روی صحنه نمایش و من و تو در نقشمان ظاهر می شویم
و هر گاه در یکی از پرده ها از تو می پرسم
که چگونه از یاد بردی به همان راحتی که گفتی "من تو را از یاد برده ام"
صحنه این داستان پوچ تاریک می شود و پرده ها پایین می افتند!
آناهید
+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387 5:19 PM توسط آناهید |
گفتی که دیگر باز نمی گردی اما من هنوز باورم نشده! پشت شیشه مغازه ها می ایستم و تو را در پیراهن های راه راه که دوست داشتی مجسم می کنم . . . این یعنی منتظرم! خسته شدم بسکه حرفهایم را برایت تفسیر کردم و تو هیچ کدام را نفهمیدی آناهید + نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387 0:27 AM توسط آناهید |
این روزها عشق های آبکی مد شده است! عاشق می شوند و از یاد می برند دل می بندند و مثل طوطی دوستت دارم را برای این و آن تکرار می کنند . . . این روزها دل های هرزه را خوب می خرند
آناهید + نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387 6:56 PM توسط آناهید |
نمی دانم چه شد سهمی را که از تو داشتم شاید، امانت داده باشم به بیگانه ای . یادم نیست شاید هم در همهمه خیابانی گمش کرده باشم. . . شاید هم نمی دانم یادم نیست چه شد گیج شده ام،سرم سنگین است . . آناهید + نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387 6:8 PM توسط آناهید |
هیچ چیز سر جای خودش نیست . عشقت که در دلم نیست . جایت که در کنارم خالیست . و دستت که در دستان دیگریست . بازگرداندنت هم تلاش بیهوده ایست . لعنت به دلم که بیقرار بوسه ات در انتظار معجزه ایست!
آناهید + نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387 10:43 AM توسط آناهید |
دور شدیم از هم دور شدیم از خود و هنگامی که دستان خواهشی به سوی هم باز شدند در سرمای غروری نا به هنگام یخ زدند مشت شدند برگی که از شاخه افتاد و مرد عشقی که از دل پر کشید گریخت دیگر نه بلندای گفتگویی که شب ها را به سحر رساند نه نگاه آتش زایی که فاصله ها را بسوزاند در کار نیست تا ما را به هم باز رساند دور شدیم از هم دور شدیم از خود آناهید + نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387 3:49 PM توسط آناهید |
چشم بسته از خود بی خود پرسه می زنم می روم بیراه می روم تا انتهای اندوه کوچه های بی تو تا پاییزی که در شکاف رد پایت نشسته تا جایی که آنجا جز من و یاد تو کسی نباشد جایی که بشود ترانه های تنهایی را با صدای بغض آلودی زمزمه کرد و کسی صدایش را نشنود یا بتوان جرعه ای باران نوشید بغضی شکست اشک ریخت بی هراس آنقدر که دل آشوب زده ای آرام شود آناهید + نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 4:49 PM توسط آناهید |
نمی توانم هرگز نمی توانم تو را فراموش کنم می دانم که تو هم از یاد نمی بری چگونه می توان از ذهن پاک کرد آن همه خاطره را شادی گفتگو و سکوت را دل به هر کس ببندی باز هم در دستانش گرمی دستان مرا خواهی جست در چشمانش نگاه مرا خواهی دید نه نمی شود از یاد برد نمی شود
آناهید + نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387 5:8 PM توسط آناهید |
|
| ||||||