تبليغاتX

کاغذ پاره ها

کاغذ پاره ها

 

Lightly

You got away

and 

I understood

“I  lost you”

Really late

 .

disappeared

,In a halo of mist

I forgot

If I ever have loved

while

I waited so long

For you to return

.

But yet I knew

The fact of losing you

.

.

.

I see you sometimes today

And read you

Very rare

.

But the memories of those days

Still remain

In my tired head

.

hopeless thoughts come

in to my mind

a hurting sound

says

it is very late

 

(Ana) 

اهسته دور شدی

از من

و جه دیر فهمیدم

که  تو را گم کرده ام

 .

در مه

ناپدید شدی

و من

به بازگشتت منتظر شدم

 .

آنقدر که بادم رفت

هیچ گاه دوستت داشته ام

 .

.

.

امروز می بینمت گه گاه

می خوانمت دیر به دیر

اما

در ذهن خسته ام مانده است

خاطرات آن روز ها

.

افکار ناامید  می آیند

و

صدای آزاردهنده ای

می گوید

که خیلی دیر است

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388 11:31 AM توسط آناهید |