|
چشم بسته از خود بی خود پرسه می زنم می روم بیراه می روم تا انتهای اندوه کوچه های بی تو تا پاییزی که در شکاف رد پایت نشسته تا جایی که آنجا جز من و یاد تو کسی نباشد جایی که بشود ترانه های تنهایی را با صدای بغض آلودی زمزمه کرد و کسی صدایش را نشنود یا بتوان جرعه ای باران نوشید بغضی شکست اشک ریخت بی هراس آنقدر که دل آشوب زده ای آرام شود آناهید + نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 4:49 PM توسط آناهید |
تو کیستی که هر روز از قاب آیینه نگاه مبهوتت را به رویم می پاشی و به سلامی از روی عادت آشنایم می کنی نمی شناسمت! می گوید نگاه تو ام مدت ها پیش همراه گام های رهگذری قدم زنان در کوچه ای تاریک و خیس روانه شدم فراموش شدم آناهید + نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 10:25 PM توسط آناهید |
نمی توانم هرگز نمی توانم تو را فراموش کنم می دانم که تو هم از یاد نمی بری چگونه می توان از ذهن پاک کرد آن همه خاطره را شادی گفتگو و سکوت را دل به هر کس ببندی باز هم در دستانش گرمی دستان مرا خواهی جست در چشمانش نگاه مرا خواهی دید نه نمی شود از یاد برد نمی شود
آناهید + نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387 5:8 PM توسط آناهید |
|
| ||||||