|
تو راهت را از من جدا کردی تا به سوی دیگری روی و هنگامی که آغوشت را به دیگری می بخشی و حرف های عاشقانه در گوشش نجوا می کنی من در افکارم می توانم دستانت را بگیرم و وجودم را غرق در بازوانت احساس کنم تنها آرزویم این است که آغوش او آنقدر به تو لذت دهد که احساس دستانت گرمابخش رویاهای من است آناهید + نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 4:29 PM توسط آناهید |
دلم تنگ شده برای بلال هایی که در پارک می خوردم و برای دایناسوری که الان فقط می توانم تماشایش کنم و دلم تنگ شده برای زانوهای همیشه زخمی! و سر و صدایی که همیشه همانقدر شاد و زنده است آتاهید + نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 1:35 PM توسط آناهید |
دستان بیگانه ات را به سلام عاشقانه هیچ آشنایی نمی فروختم اگر باز می گشتی . و از یاد می بردم تلخی که چشید روح اندوهگینم و فراموش می کردم شبهای بارانی چشمان منتظر و آزرده ام را فقط اگر باز می گشتی آناهید + نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 10:16 PM توسط آناهید |
خیال داشتنت رویای مبهمی شده
که هر روز نگاهم را اشک می کند و برخاک خاطرات کهنه می باراند . . . شاید از بستر آن گلی بپرورد گلی سرخ ، نشانه ی عشق دخترکی که تو را در آغوش بی دریغش آرام می بخشید
آناهید + نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 6:5 PM توسط آناهید |
|
| ||||||