|
دروغ می گویی به اردک های پارک نیستی پر پر نمی شود آناهید + نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386 9:1 AM توسط آناهید |
ابر می شوی باران می باری تگرگ می سازی بر سرم می ریزی باد می شوی گرد و خاک می سازی به چشمم می روی زمین می افتم خار می شوم چشم می بندی نمی بینی ام اشک می ریزم ریشخند می زنی نیشی به قلبم ---------- تو دیگر رفته ای زمان تازه است آفتاب می شوم به دل می تابم دردهایش را یک یک
با مرهم صبر آرام می بخشم پنجره باز است نسیمی در راه می تراود نم نم بهار می شکفد دلم می تابد... + نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386 3:30 PM توسط آناهید |
ای کاش می شد لباس شاهزاده را بر تن کنم و تو آن دلاوری بودی که در جلوه ای از نور ماهتاب به سوی قصر می تازد تا بربایی ام از چنگ بد دلان و دست در دست هم افسانه می شدیم... آناهید + نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386 2:1 PM توسط آناهید |
|
| ||||||