|
دیگر گرمای هیچ نگاهی را باور نخواهی کرد، دیگر قلب پرشورت را لغزش هیچ نگاهی نخواهد لرزاند، دیگر قلب کوچکت را به بازی نگاه ها نخواهی سپرد. خسته تر از آنی که یارای بازی های کودکانه را داشته باشی. می دانم که خسته و افسرده ای ، آن را چشمان غمگینت بار ها و بار ها گفته اند، می دانم که با قلبت جنگیده وتمامی باورت را به باد سپرده ای تا با خود ببرد و هیچ نشان از آن را دیگر نبینی . چه شد که غم را اینچنین در نگاهت خانه دادی؟ آن نگاه بی تاب در بازی و گریز به کجا پر کشید ؟ آن نگاه درخشانت چگونه چنین رنگ باخت؟ چگونه خمودی این چنین بروجودت غالب گشت و اینقدر ضعیف و رنجور شدی؟ انگار بیماری خواب آلوده باشی ، فراری از نارضایی ها و پناه گرفته در بطن خواب و بی خبری. نمی دانی که بیهوده دل به فراموشی سپرده ای؟ این پناهگاهی که ساخته ای آنقدر سست است که با اولین تپش های آنچه در قلب دفن کردی فرو خواهد ریخت. این دوری و بی خبری که با خود می کشی روزهایت را یکی پس از دیگری به باد می دهد و تو سر سپرده تر ازآنی که به خود بیایی. می ترسم هنگامی به خود بیایی که فریاد بی وقفه ی افسوس ها با ضربت های تلخشان بر تو می تازند. + نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385 6:9 PM توسط آناهید |
|
| ||||||