تبليغاتX

کاغذ پاره ها

کاغذ پاره ها

بی انتهای افکارم، کاوش خاطرات خاکستری را در عبور توقف ناپذیر ثانیه ها ، به رقص ناموزون انتظار

می دوزد.

پیوند بیرنگ نگاهت، طنین سرد واژه هایت، نفس های بی تپش سخنانت،

حرکت بی سخاوت دستانت، سنگینی سایه ی بیگانه ات ، همه و همه وسعت بیقرار

خاطرات خاکستری را در ذهنم دامن می زند.

چه انتظار پوچی بود که از وجودم نمی راندمش؟

انتظار بدست آوردن از دست دادنی ؟ انتظاری که هیچ امیدی را همراه نبود .

همچون انتظار پرواز از پروانه ی سوخته بال...

حضور مغرورت ، وداع سردت را هر لحظه پررنگ تر از همیشه در نظرم تصویر می کرد.

ظاهر رنگارنگ ماجرا ، همچون عبور یک رویا ، دنیای تاریکم را مبهوت خود ساخته و مرداب گونه

مرا در بی خبری فرو برده بود.

احساسم کور شده بود یا نمی خواستم درک کنم که روزی خواهی رفت و این آمدن سرد تو را ، رفتنی

سردتر پایان خواهد داد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385 8:0 PM توسط آناهید |


زاغ بر سر درخت بی برگ نالان سرما را فرا می خواند، باد زوزه می کشید و درخت خشک را می تکاند؛آسمان تاریک و کبود انگار هوای بارش داشت…آن سوتر پیرمرد تکیده با کت پشمی مندرس و کلاه بافتنی بر سر بیل می زد و قبری می گشود. گاه گاه  خستگی به وجودش فشار می آورد اندکی می ایستاد و دوباره مشغول می شد.دستان چروکیده ای که بیشتر از خودش عمر کرده بودند دایما در سویی که بیل سنگین فرمان می داد به حرکت مشغول بودند و در این غروب  سرد انگار زمین هم سخت تر شده بود و با پیر مرد سر سازش نداشت…

 

کلاغ بار دیگر نالید ؛ پیرمرد دست از کار کشید و به سمت پیت حلبی که آتش نیمه جان در آن می سوخت روانه شد و کنار آن قرار گرفت ، دستان پیرش را که از شدت سوز توان حرکت نداشتند را نزدیک آتش گرفت و انگشتانش را با آرامش حرکت می داد تا خون در آنها به جریان بیفتد.

 

اندکی بعد  سرما در تنش آرام گرفته بود و جریان خون رنگ را به چهره اش بازگردانده بود . چشمان ریزش  نور آتش را منعکس می کردند و براقتر شده بودند. در نگاهش تنهایی را  به وضوح می شد خواند ؛ خطوط فراوان و در هم فرو رفته ی صورتش از اندوه سخن می گفت. موهای سپیدش به شکل به هم ریخته ای از زیر کلاه بافتنی بیرون ریخته بودند و ریش بلند و نامرتبش در نور آتش جلوه می کردند.

 

بلند شد و به سمت اتاقک کاه گلی اش روانه شد … آتش همچنان می سوخت و فقط صدای هیزم هایی را که در شعله ها می سوختند را می شنیدی ، کلاغ هم آرام گرفته بود.

 

کمی بعد پیرمرد با کتری فلزی کهنه و داغونی که رنگش رفته بود و سنگین می نمود ظاهر شد و آرام به سمت آتش بازگشت. زاغ بار دیگر محوطه ی سرد و عریان را مهمان ناله هایش کرد و بار دیگر بادی وزید و برگ های خشک را در آسمان به پرواز در آورد.

 

پیر مرد با حرکت بی جانی کتری را روی پیت قرار داد و به کارش بازگشت. با حرکت سختی بیل را برداشت  و به کندن پرداخت .

 

همچنان می کند ، انگار جان گرفته باشد . با تمام قدرتش با سختی زمین می جنگید.

 

رفته رفته حرکتش سخت تر و سخت تر می شد. عرق از پیشانیش می ریخت و قلبش به شدت می تپید.

 

باد زوزه می کشید و تند تر از همیشه انگار می خواست درخت خشک را از جا در آورد.  زاغ می نالید این بار بلند تر و شعله های آتش بر اثر نا آرامی هوا وحشی شده بودند؛ زاغ دیگر توان مقاومت مقابل باد را نداشت ، در حالیکه با رنجش می نالید پر کشید.

 

نفس پیرمرد به شماره افتاده بود و دیگر هیچ در جسمش باقی نمانده بود . سست شده بود و توان حرکت نداشت…تقلا می کرد اما بی فایده. نفس آخر را کشید و بیل از دستش افتاد و خودش با حرکت سختی در گور افتاد.

 

اندکی بعد ، باد آرام گرفت و برگهای خشک روی زمین پخش شده بودند ؛ دیگر خبری از زاغ نبود؛ آرامش همه جا را فرا گرفته و گورکن به خواب ابدی فرورفته بود و دیگر نشانی از رنجش و خستگی درچهره اش پیدا نبود . هر چه بود آرامش بود. حتی شعله ها دیگر با شدت قبل زبانه نمی کشیدند …فقط صدای درب فلزی کتری بود که بر اثر جوشیدن آبی که درون آن بود بیقرار شده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385 8:14 PM توسط آناهید |