تبليغاتX

کاغذ پاره ها

کاغذ پاره ها

                                                                                                                                                            درود به روح پاکش

فریدون عزیزم

 

شب از نیمه گذشته و در سکوت ظلمانی آن با خطوط ناب کوچه ات خلوت گزیده ام، خطوط در برابر چشمانم به رقص می آیند و مرا به تماشای اندوه پاکت با خود به اوج دست نایافتنی پرواز می دهند.

 

یاد دارم که در نوجوانی اغلب آن را همراه داشتم و بسیار می خواندمش . کوچه ای که از ان تو بود و تصور می کنم که همه آنچه که در عمق وجودت حس کردی را در سخنان نابت نیاوردی و راز گونه هایش را در قلبت نهان داشتی و در خلوت به آن پرداختی.

 

با عبور از آن دوران ، دفتر خاطرات را نیز بستم و گهگاه به مرور ایام شیرین و تلخ آن می پرداختم و هر دفعه همراه آن شعر که در صفحات نخست آن قرار داشت به تماشای صفحات دیگر می رفتم.

 

مدت ها بود که دیگر آن دفتر را نگشوده بودم تا اینکه امشب پس از تپش های تلخ سردرد ، از خواب بیقرارم چشم گشودم و چهرهی پاکت را در مقابل دیدم و بی تابانه به سراغ آن دفتر و برگ های کهنه اش از جا برخاستم.

 

فریدون عزیزم ، سخن من فقط از یک کوچه نیست ، من امروز از کوچه های بیشمار حرف ها دارم، من از این پس شعر کوچه های بیشماری را خواهم سرود، من از باغ خاطرات نامحدودی یاد خواهم کرد.

 

ازین پس کوچه های زیادی را بی او خواهم گذراند و خاطرات شیرین کوچه ها را در تلخی غم نبودنش طی خواهم کرد.

 

امشب با آسمان از غم کوچه های بی او حرف خواهم زد، آسمانی که در آن روز ها شادی مرا به تماشا می نشسته و از تپش های قلب سرشارم به شوق می آمده.

 

در لحظات شیرین بودنش، آنچنان سرشار و شاد می گشتم که تلخی نبودنش فراموشم می گشت، همچون آسمانی که سپیده دم آفتابش را به آغوش می کشد و دنیا را از شادمانیش سرشار می گرداند، از وداعشان در هنگام غروب آگاه است. و او این وداع را در ظلمت شب به سوگ می نشیند.

 

من نیز همچون شبگاه این آسمان دلتنگم. دلتنگم و تنها.

دلتنگ حضور آفتابگونش که گرما بخش قلبم بود و من از ساعتی پیش محکوم به وداع با آفتابم گشتم و دیگر هیچگاه شعاعهای نابش را که با نگاه پاکش به سویم تابیدن می گرفت ، حس نخواهم کرد و دیگر هیچگاه آن نگاه عاشق قلبم را نخواهد لرزاند.

 

آنچه باقی ماند از او ، بی او بودن تلخش بود و هزاران هزار خاطره که با نگریستن به هر سو ، بی او بودن درد آور را در روح تنهایم تداعی خواهد نمود.

 

نازک پری بودم که در جستجوی مامنی بر بال باد به هر سو پر می کشیدم و سرانجام باد  با گرمای شانه ی او آشنایم ساخت و من می دانستم که همان باد دگر بار وزیدن خواهد گرفت و مرا از او جدا خواهد ساخت و با این حال دل به عشقش سپردم و از هیچ نهراسیدم.

 

چرا ما شدن شیرین ما دوامی نداشت؟چرا باد سرنوشت اندوه و تنهایی را به نزدم آورد؟چرا این عشق پر گرفت و سرنوشت سنگسارش کرد؟

           

امشب آسمان حتی محزون تر از همیشه گشته و غم جداییش از افتاب را به فراموشی سپرده و به همدردی من ستارگان را به خاموشی فراخوانده و من فریدون عزیزم بهتر و بهتر از همیشه نگاه اندوهگینت را درک می کنم.

 

فریدون عزیزم، امشب با خطوط کوچه ات به اوج پر کشیدم. ای کاش بودی و آغوشت را بر من گشوده غمخوار درد مشترکمان می گشتی ، تا دل اندوهگین و بیقرارم اندکی تسکین یابد.

  

+ نوشته شده در دوشنبه 18 دی1385 6:36 PM توسط آناهید |


راه می روم و تماشا می کنم، نگاهم بر برگهای پاییزفامی که از نامهربانی باد سرد بر خاک

 بوسه زده اند می لغزد ، از باد پاییز بیزارم. این باد با خشونت وصف ناشدنی اش برگ ها را

 از منزلشان به زمین می ریزد و آن ها را مجبور به ترک خانه شان می گرداند ، جامه ی

درختان را از تنشان کنده و تنهایی و فرسودگی را برایشان به هدیه می برد.

  به راه رفتن ادامه می دهم و تماشا می کنم ، برگهای خشک ناله کنان زیر پای پیادگان

تکه تکه  می شوند ، این برگها روزگاری مغرورانه بر بلندای درختان ما را به تماشا

می نشسته اند و باد بیشرمانه آنها را این چنین به حقارت کشانده است. از باد پاییز بیزارم .

همچنان راه می روم و نظاره گر می شوم آوارگی برگهای زرد را که چگونه به این سو

 و آن سو پراکنده شده و از یکدیگر جدا مانده اند . باد تک تک آن ها را به طریقی

 آزرده ورخت از تن درختان کنده و با سرمای خود زوزه کشان بر آنها می تازد.

 زوزه ای همچون قهقهه ای موذیانه ، نوعی قدرت نمایی کینه توزانه.از باد پاییزبیزارم.

 به راهم ادامه می دهم و می بینم تنلرزه ی درختان خشک را ، درختانی که روزگاری تن

سبزشان در تلالو خورشید خودنمایی می کرد ، کنون این چنین تنها و رنجور گشته اند

و باد سرد برگهاشان را بیرحمانه به زیر پای این و آن انداخته و آواز جدایی برایشان

سر داده.از باد پاییز بیزارم.

راه می روم و راه می روم ، تند تر و تند تر ، بدون وقفه و بدون خستگی همچنان

راه می روم و تماشا می کنم برگهای به زمین خزیده و درختان غمگین را  ،

تا آنجا که نگاهم جان دارد تماشا می کنم ، انگار می خواهم تنهایی پاییزی ام

را با آنها قسمت کنم.

+ نوشته شده در شنبه 16 دی1385 9:44 PM توسط آناهید |


تقدیم به یگانگی اش

دیرگاهیست که دلتنگ نگاه تکگانه ی تو ، گذر روز ها را به تماشا نشسته ام.

 

فرزند پاک آسمان، کدامین لبخند به نوازش تماشای بی همتای تو خواهد آمد؟

 

کدامین پروانه ی تکنگار ، رقص شکوهمندش را به نگاه درخشان تو هدیه خواهد نمود؟

 

کدامین شبنم به مهمانی گلهای بهاری قلبت خواهد آمد؟

 

کدامین ترنم عاشقانه از تنهایی شبانه ی تو عبور خواهد کرد؟

 

ظرافت کدامین انگشتان به خواهش پریشان موی تو خواهد آمد؟

 

 

فرزند پاک آسمان ، از میان افکار از هم گسسته ام حضور خالی ات را نظاره می کنم. در پس این

افق ناتمام خاطرات پاییزی خانه کرده اند.

 

چشمانم را می بندم و نگاهت را در ذهن مرور می کنم، نگاهم می کنی و لبخند می زنی ، لبخندت

آرام است و بیگانه ، به بیگانگی فراموشی ، شاید بیگانه تر از آن. انگار بی تاب نگاهت

 نقشی بود خیالی ، زاده ی پستوی توهمات ذهنم.

 

در خیال رنگ باخته ام صدای بی همتایت را می شنوم که واژه ها را با نابترین آهنگ

 به رقص می آورد و در حالی که به لغزش نفسهایت  گوش می سپارم می گوید :

 

نگاه بی تابم تا لحظه ی مرگ باور عشق بی جواب ماند ، قلب من مایوس است از جستجوی

انگشتانی که مرا لمس کند و درک کند همه آنچه از احساس در درون دارم و بی توجه به تلخی

 تجربه های دیروز ، طلوع مرا از پس غروب مرگبار زندگیم بارور کند.

 

چشمانم را می گشایم ، نگاهم به آبی آسمان است و فکرم به تو، فرزند پاک آسمان ،

 صبوری کن ، من نیک می دانم خواهد آمد ثمره ی انتظار اندوهگینت در حالی که

 آغوش امن و آرامش را گشوده تا بی تاب ترین عشقت را به وجود نابش هدیه کنی.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385 5:24 PM توسط آناهید |


دوست دارم رقص لبخند را بر لبانت تا لحظه ی مرگ نفسهایم به تماشا بنشینم.

لبخندت بهاری لطیف است که مرا با خود به مهمانی شمع و پروانه می برد ، شمع هایی از جنس بلور و

پروانه هایی از جنس شکوفه های رنگین.

 لبخندت شفاف است چون لبخند صادقانه ی کودکی مشتاق و بس آشناست ، به آشنایی پرتوهای گرم

آفتابی که هرروز از شکاف پنجره به اتاق سر می زنند.

 پرتوهایی که قلب نازکم را مهربانانه می نوازند و گرمای لطیفی را بر آن می نشانند و مرا سرشار می کنند

از اشتیاق، اشتیاق پرواز به بیکران ،  اشتیاق لمس ستارگان.

 نقش لبخند بر چهره ات امید را در وجودم زنده می گرداند ، امیدی به سپیدی ابرها ، به وسعت آسمان، به

عظمت خورشید.

 لبخند پاکت همچون قطرات ناب باران ، روح تازه ای به وجودم می بخشد، چون یک صبح زیبای بهاری،چون

 ترانه ی آهنگین گنجشکان نوید دهنده ی کوچ زمستان.

 رویاهای شبانه ام با لبخند تو رنگی به خود گرفته ، در درخشش نگاه شادت پر می گشایند و طعم شیرین

حقیقی شدن را به من می چشانند.

 قلب کوچکم در تلاًلو لبخندت ماًمنی می یابد، دوست دارم در ژرفای آرامش وصف ناشدنی آن غرق شوم و

 شور عشقی  که به من هدیه می کند را با ذره ذره ی وجودم درک کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385 5:40 PM توسط آناهید |


دوست تنهای من ، روز سردیست حتی تابش آفتاب مغلوب آن گشته،امروز عجیب دلگیرم.

می دانم که تو نیز تنهایی ، تنها و منتظر. منتظر شدن همه آنچه که وقوعشان دگرگونی عظیمی را طالب است.

اما عجیب آن که آدمی خوب می داند که چگونه همه ی ناشدنی ها را با حضور امید در شدن رنگینشان شریک

شود. آدمی به خوبی آموخته که همه ی ناخواندنی ها را در چشمان امید بخواند و همه ی نانوشتنی ها را با قلم

امید رقم زند. هر چند خراشی که از عدم باروری آن ها در قلبش به جای می ماند ، هر از چند گاهی لب گشوده و

آه می کشد . حتی گاهی عمق این زخم فزون یافته و سوزش تلخش را بر روح او تحمیل می نماید اما وجود آدمی

پس از چندی ورزیده شده و به حضور درد عادت می کند و با قوای باز یافته اش به آغوش آرزوها باز می گردد.

و این مبارزه تا لحظه ای که مرگ امید سلام می کند ادامه می یابد و هنگامی که امید جان دهد ، آدمی نیز به

مرگ وجودش شادباش خواهد گفت.

گاهی هدایایی از آسمان به سویمان می آیند که بر خلاف میلمان فقط تعدادی اندک از آنها با همه ی ابعادشان

متعلق به ماست و امروز دیگر طفل خردسالی نیستیم که هر آنچه می بینیم از آن خود بخواهیم و گاهی فقط

تماشایشان متعلق به ماست و گاهی لمسشان و گاهی بوییدنشان.

این هدایای خواستنی اما دست نایافتنی درد زیادی را بر قلبمان می نشانند و روح لطیفمان را رنج می دهند

هدایایی که آسمانیند و درد تحمیلیشان نیز آسمانیست ، همچون بارش پاک باران که طراوت را به مهمانی سبز

دشت می برد، همان باران سیل خرابکار و خانمانسوزی را منجر می شود.

این همان حکمتیست که آن را عدالت خواندند و من هنوز از درک ناب آن عاجزم.

گاه ترجیح می دهیم که چشم بر واقعیت ببندیم و مدتی غافل شویم تا دست نایافتنی هایی که بیقرارمان کرده را در

رویا بجوییم و در ذهن جامه ی حقیقت بر آن ها بپوشاتیم و این لذتی که قلبمان را می آزارد با تمام وجود نوش

جان کنیم.

این لذت درد آور یا درد لذت آور از تصویری که در ذهن می سازیم در وجودمان جان می گیرد و اشک در

چشمانمان لبخند زده و سوزش بیقرارش را بر گونه هامان می لغزاند ، چه اندوه شیرینی را در وجودمان جاری

می کند.

اندوه شیرینی که دلخواسته های دست نایافتنی بر قلبمان می نشانند و ما در رویاهامان دایما زنگار را از

چهره ی سپید امید می زداییم.

+ نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385 3:13 PM توسط آناهید |


در راهم،در جاده ای محو در سیاهی خاطره های دور ، جاده ای که حتی نسیم نیز بوته های وحشی آن را

نمی نوازد .

نگاه خسته ام بر خطوط اندوهگین این جاده تو را می جوید، تا با یافتن ردی از تو ، برای اندک زمانی غم

فردا را از یاد ببرد.

در سیاهی شبهای این جاده وهم انگیز حتی ستارگان نمی گریند و نگاه پریشان من چون نگاه مجنونی

 شعله سان بر بلندی و پستی آن سر می کشد تا شاید نشانی از عبورتورا بیابد و آن  شعله های دیوانه را

آرام بخشد.

این جاده غریبانه دلتنگ است و روز ها و شب هایم را در خود می فشرد .

انگار از خستگی پاهای من افسرده گشته، گویا می داند که جستجوی گنگ من بی سرانجام است.

+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385 7:57 PM توسط آناهید |