|
خش خش، این صدای نفرت انگیز برگهای خشک زرد فام، با هر قدمی که بر می دارم سیلی وار گوشم را می نوازد. این صدای آشنا،با فریاد غریبانه اش از درد جدایی، در زوزه ی باد سرد محو می شود. باد پاییزی ، بی شرمانه درختان پیر را می تکاند و تنها پوشش اندکشان را از تنشان بر زمین می ریزد،جز شفقت روزگار به یادم نمی آورد. لرزشی از سرما بند بند وجودم را فرا می گیرد و این باد موذی، شدید تر و شدید تر بر من می تازد و با صدای دیوانه کننده اش به تنهایی من می خندد...می دانم! این باغ خزان زده ای که در برابر دارم، با درختان بی لباسش ، روز وداعت را در ذهنم مرور می کند. پاییز بود که رفتی...و وجودم را پریشان تر از این باغ، تنها تر از این درختان باقی گذاشتی. سال ها از آن روز شوم می گذرد و با آمدن پاییز هرسال، یاد رفتنت پر رنگ تر از هر سال در ذهن خسته ام تکرار می شود وهمچون باد پاییزی وجودم را با ضربت های بی رحمانه اش می آزارد. به یادم می آورد که چگونه باد پاییز روزگار اینچنین پریشان حالم ساخت، تورا از من ربود، باغم را بی برگ ساخت، غبار را بر دلم نشاند. وجود درد کشیده ی من حتی از درختان پیر و رنجور این باغ افسرده نگون بخت تر است؛ خزان این باغ را بهاری هست... من چه بگویم که خزان وجودم از امید بهار محروم است؟ + نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385 8:37 AM توسط آناهید |
|
| ||||||