|
Lightly You got away and I understood “I lost you” Really late . disappeared ,In a halo of mist I forgot If I ever have loved while I waited so long For you to return . But yet I knew The fact of losing you . . . I see you sometimes today And read you Very rare . But the memories of those days Still remain In my tired head . hopeless thoughts come in to my mind a hurting sound says it is very late (Ana) اهسته دور شدی از من و جه دیر فهمیدم که تو را گم کرده ام . در مه ناپدید شدی و من به بازگشتت منتظر شدم . آنقدر که بادم رفت هیچ گاه دوستت داشته ام . . . امروز می بینمت گه گاه می خوانمت دیر به دیر اما در ذهن خسته ام مانده است خاطرات آن روز ها . افکار ناامید می آیند و صدای آزاردهنده ای می گوید که خیلی دیر است
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388 11:31 AM توسط آناهید |
هر شب خواب آشفته می بینم ،
گرگی در پی تو من در پی این گرگ می دویم هر دو . چه حرصی دارد این وحشی تا تورا به چنگ آرد . و تو چون مردابی آرام و بی خبر، در خواب . . این چه از خود بی خبریست که تو را در خود بلعیده . این چه خواب بی ثمریست که شب هایم را این چنین آشفته . . . گرگی از پی تو من از پی این گرگ می دویم هر دو . دست من بدامانت خدایا به من رحم کن
این کابوس پریشان را از خواب من دور کن .
یا که این مرداب را از مستی خوابش اندکی هوشیار کن . . . آناهید + نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388 9:28 PM توسط آناهید |
آویخته از آغوشم طفل دلتنگی من . . کودک بهانه جو هر دم گریه را سر می دهد از نو می فشارد دستانش گلوی بغض آلوده ام را هر لحظه از نو از نو . . طفل من تو همه شیرینی خاطره ام تو همه راز مستی این دل بهانه گیرم . می نوازم سر و رویت را بوسه می زنم بر گونه های خیس تو . . . آن لحظه ای که او تو را در آغوش من نهاد می دانست یا نه؟ . . که دمی برای اوست عمری از من آویخته ای تو
آناهید + نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 3:43 PM توسط آناهید |
کاش فکر غمگین عاشق را در نگاه دلتنگش نمی خواندم
و ذهن کوچک من هنوز او را خوشبخت می پنداشت
دستکم از خوشی ظاهری اش شادمان می ماندم
آناهید + نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 10:0 PM توسط آناهید |
یک تبعیدی در جزیره ی آفتاب گم بی فروغ ماه سرگردان و حیران پشت ابر ها را با دقت می نگرد همه جا سرک می کشد تا ردی از مفقودی پیدا کند دهانش تلخ خسته پا و دلش بیمار است بدبخت درد بی درمان عشق گرفته است آناهید + نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388 10:51 PM توسط آناهید |
هر روز این شهر لعنتی لحظه های خاطراتی است که از نو مرور می شوند چون ورق زدن کاغذ های کهنه ی نمایشنامه ای که حقیقت سیاه چند سال است و نه زاده خیال روشن نویسنده ای مرحوم
خطوط آن ورق کهنه ها تصویر می شوند روی صحنه نمایش و من و تو در نقشمان ظاهر می شویم
و هر گاه در یکی از پرده ها از تو می پرسم
که چگونه از یاد بردی به همان راحتی که گفتی "من تو را از یاد برده ام"
صحنه این داستان پوچ تاریک می شود و پرده ها پایین می افتند!
آناهید
+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387 5:19 PM توسط آناهید |
گفتی که دیگر باز نمی گردی اما من هنوز باورم نشده! پشت شیشه مغازه ها می ایستم و تو را در پیراهن های راه راه که دوست داشتی مجسم می کنم . . . این یعنی منتظرم! خسته شدم بسکه حرفهایم را برایت تفسیر کردم و تو هیچ کدام را نفهمیدی آناهید + نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387 0:27 AM توسط آناهید |
این روزها عشق های آبکی مد شده است! عاشق می شوند و از یاد می برند دل می بندند و مثل طوطی دوستت دارم را برای این و آن تکرار می کنند . . . این روزها دل های هرزه را خوب می خرند
آناهید + نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387 6:56 PM توسط آناهید |
نمی دانم چه شد سهمی را که از تو داشتم شاید، امانت داده باشم به بیگانه ای . یادم نیست شاید هم در همهمه خیابانی گمش کرده باشم. . . شاید هم نمی دانم یادم نیست چه شد گیج شده ام،سرم سنگین است . . آناهید + نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387 6:8 PM توسط آناهید |
گل می دهد دل ناباورم، باز دوباره ترس پاییز موج می گیرد می میرد شوقم مبادا که این فصل سرد پرپر کند گل لطیف دل نازکم را
آناهید + نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387 3:24 PM توسط آناهید |
|
| ||||||