ما اصلا این کاره نبودیم حالا شدیم ...
چه بلایی بر سرت آمده که هیچ جا نیستی؟ فقط... نه! در دلم هم نیستی شما که دوری از من من هم که دورم از شما آخر لامروت! تو که خیال می کنی همه چیو تا تهش رفتی چرا نمی فهمی این قفس که برای من ساختی دلم را تشنه تر کرده آناهید صفحه اس ام اس را می گشایم نامت را می آورم می نویسم: دلم برایت تنگ شده نه پاک می کنم پشیمان شدم . . . تو که در دسترس نیستی دلتنگی را هم نمی توان نوشت آناهید When you left all the things behind I could better feel How u did reward Every moment of The days I really loved . Yeah Those were the days The brightest I thought And now I regret How blind I was . . Today, I look behind And I sadly see How I have been hurt Thus I lost My believe in trust . Nothing recovers The pain You brought Into a hopeless And a tender Loving heart . . Yeah Those were the days The brightest I thought As I remember How blind I was Anahi Lightly You got away and I understood “I lost you” Really late . disappeared ,In a halo of mist I forgot If I ever have loved while I waited so long For you to return . But yet I knew The fact of losing you . . . I see you sometimes today And read you Very rare . But the memories of those days Still remain In my tired head . hopeless thoughts come in to my mind a hurting sound says it is very late (Ana) اهسته دور شدی از من و جه دیر فهمیدم که تو را گم کرده ام . در مه ناپدید شدی و من به بازگشتت منتظر شدم . آنقدر که بادم رفت هیچ گاه دوستت داشته ام . . . امروز می بینمت گه گاه می خوانمت دیر به دیر اما در ذهن خسته ام مانده است خاطرات آن روز ها . افکار ناامید می آیند و صدای آزاردهنده ای می گوید که خیلی دیر است
آویخته از آغوشم طفل دلتنگی من . . کودک بهانه جو هر دم گریه را سر می دهد از نو می فشارد دستانش گلوی بغض آلوده ام را هر لحظه از نو از نو . . طفل من تو همه شیرینی خاطره ام تو همه راز مستی این دل بهانه گیرم . می نوازم سر و رویت را بوسه می زنم بر گونه های خیس تو . . . آن لحظه ای که او تو را در آغوش من نهاد می دانست یا نه؟ . . که دمی برای اوست عمری از من آویخته ای تو آناهید را در نگاه دلتنگش نمی خواندم و ذهن کوچک من هنوز او را خوشبخت می پنداشت دستکم از خوشی ظاهری اش شادمان می ماندم آناهید یک تبعیدی در جزیره ی آفتاب گم بی فروغ ماه سرگردان و حیران پشت ابر ها را با دقت می نگرد همه جا سرک می کشد تا ردی از مفقودی پیدا کند دهانش تلخ خسته پا و دلش بیمار است بدبخت درد بی درمان عشق گرفته است آناهید هر روز این شهر لعنتی لحظه های خاطراتی است که از نو مرور می شوند چون ورق زدن کاغذ های کهنه ی نمایشنامه ای که حقیقت سیاه چند سال است و نه زاده خیال روشن نویسنده ای مرحوم خطوط آن ورق کهنه ها تصویر می شوند روی صحنه نمایش و من و تو در نقشمان ظاهر می شویم و هر گاه در یکی از پرده ها از تو می پرسم که چگونه از یاد بردی به همان راحتی که گفتی "من تو را از یاد برده ام" صحنه این داستان پوچ تاریک می شود و پرده ها پایین می افتند! آناهید گفتی که دیگر باز نمی گردی اما من هنوز باورم نشده! پشت شیشه مغازه ها می ایستم و تو را در پیراهن های راه راه که دوست داشتی مجسم می کنم . . . این یعنی منتظرم! خسته شدم بسکه حرفهایم را برایت تفسیر کردم و تو هیچ کدام را نفهمیدی آناهید
نوشته شده در شنبه 27 آذر1389ساعت
10:27 PM توسط آناهید| |
نوشته شده در شنبه 5 تیر1389ساعت
11:34 AM توسط آناهید| |
نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن1388ساعت
11:50 AM توسط آناهید| |
نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت
3:45 PM توسط آناهید| |
نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت
11:31 AM توسط آناهید| |
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت
3:43 PM توسط آناهید| |
کاش فکر غمگین عاشق
نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت
10:0 PM توسط آناهید| |
نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت
10:51 PM توسط آناهید| |
نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت
5:19 PM توسط آناهید| |
نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت
0:27 AM توسط آناهید| |
