|
دور شدیم از هم دور شدیم از خود و هنگامی که دستان خواهشی به سوی هم باز شدند در سرمای غروری نا به هنگام یخ زدند مشت شدند برگی که از شاخه افتاد و مرد عشقی که از دل پر کشید گریخت دیگر نه بلندای گفتگویی که شب ها را به سحر رساند نه نگاه آتش زایی که فاصله ها را بسوزاند در کار نیست تا ما را به هم باز رساند دور شدیم از هم دور شدیم از خود آناهید + نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387 3:49 PM توسط آناهید |
چشم بسته از خود بی خود پرسه می زنم می روم بیراه می روم تا انتهای اندوه کوچه های بی تو تا پاییزی که در شکاف رد پایت نشسته تا جایی که آنجا جز من و یاد تو کسی نباشد جایی که بشود ترانه های تنهایی را با صدای بغض آلودی زمزمه کرد و کسی صدایش را نشنود یا بتوان جرعه ای باران نوشید بغضی شکست اشک ریخت بی هراس آنقدر که دل آشوب زده ای آرام شود آناهید + نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 4:49 PM توسط آناهید |
تو کیستی که هر روز از قاب آیینه نگاه مبهوتت را به رویم می پاشی و به سلامی از روی عادت آشنایم می کنی نمی شناسمت! می گوید نگاه تو ام مدت ها پیش همراه گام های رهگذری قدم زنان در کوچه ای تاریک و خیس روانه شدم فراموش شدم آناهید + نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 10:25 PM توسط آناهید |
نمی توانم هرگز نمی توانم تو را فراموش کنم می دانم که تو هم از یاد نمی بری چگونه می توان از ذهن پاک کرد آن همه خاطره را شادی گفتگو و سکوت را دل به هر کس ببندی باز هم در دستانش گرمی دستان مرا خواهی جست در چشمانش نگاه مرا خواهی دید نه نمی شود از یاد برد نمی شود
آناهید + نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387 5:8 PM توسط آناهید |
تو راهت را از من جدا کردی تا به سوی دیگری روی و هنگامی که آغوشت را به دیگری می بخشی و حرف های عاشقانه در گوشش نجوا می کنی من در افکارم می توانم دستانت را بگیرم و وجودم را غرق در بازوانت احساس کنم تنها آرزویم این است که آغوش او آنقدر به تو لذت دهد که احساس دستانت گرمابخش رویاهای من است آناهید + نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 4:29 PM توسط آناهید |
دلم تنگ شده برای بلال هایی که در پارک می خوردم و برای دایناسوری که الان فقط می توانم تماشایش کنم و دلم تنگ شده برای زانوهای همیشه زخمی! و سر و صدایی که همیشه همانقدر شاد و زنده است آتاهید + نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 1:35 PM توسط آناهید |
دستان بیگانه ات را به سلام عاشقانه هیچ آشنایی نمی فروختم اگر باز می گشتی . و از یاد می بردم تلخی که چشید روح اندوهگینم و فراموش می کردم شبهای بارانی چشمان منتظر و آزرده ام را فقط اگر باز می گشتی آناهید + نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 10:16 PM توسط آناهید |
خیال داشتنت رویای مبهمی شده
که هر روز نگاهم را اشک می کند و برخاک خاطرات کهنه می باراند . . . شاید از بستر آن گلی بپرورد گلی سرخ ، نشانه ی عشق دخترکی که تو را در آغوش بی دریغش آرام می بخشید
آناهید + نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 6:5 PM توسط آناهید |
باد ، پنجره را در هم می کوبد اما نگاهم بر مسیر رفته ات قفل می ماند خودم می دانم تماشای گام های خالی و رد کهنه ات هیچ کدام تو را به من پس نمی دهند آناهید + نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 1:37 PM توسط آناهید |
آسمان دلم هر شب خاطره باران است نیستی و من تنهایی ام را قطره قطره ذوب می کنم، از گلوی بغض گرفته ام پایین می دهم نیستی و من ثانیه های درد آلوده را ستاره می کنم، و هر شب وصله می زنم نیستی و من اندوه نداشتنت را دانه دانه می کنم ، می شمارمشان آنقدر تا خوابم برد ذره ای امید بیهوده انتهای قلبم تیر می کشد و نگاهم را به شکاف پنجره می دوزد . . . انگار نمی فهمد پنجره ای که ستاره ندارد نمی تواند تو را برایم بیاورد آناهید + نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 9:21 AM توسط آناهید |
|
| ||||||