تبليغاتX
کاغذ پاره ها
کاغذ پاره ها

ما اصلا این کاره نبودیم حالا شدیم ...

 

چه بلایی بر سرت آمده

که هیچ جا نیستی؟

فقط...

نه! در دلم هم نیستی

نوشته شده در شنبه 27 آذر1389ساعت 10:27 PM توسط آناهید| |

 

شما که دوری از من

من هم که دورم از شما

آخر لامروت!

تو که خیال می کنی

همه چیو تا تهش رفتی

چرا نمی فهمی

این قفس که برای من ساختی

دلم را تشنه تر کرده

 

آناهید

نوشته شده در شنبه 5 تیر1389ساعت 11:34 AM توسط آناهید| |

 

 

صفحه اس ام اس را می گشایم

نامت را می آورم

می نویسم:

دلم برایت تنگ شده

نه

پاک می کنم

پشیمان شدم

.

.

.

تو که در دسترس نیستی

دلتنگی را هم نمی توان نوشت

 

آناهید

نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 11:50 AM توسط آناهید| |

 

When you left

all the things behind

I could better feel

How u did reward

Every moment of

The days I really loved

 .

Yeah

Those were the days

The brightest I thought

And now I regret

How blind I was

.

Today, I look behind

And I sadly see

How I have been hurt

Thus I lost

My believe in trust

 .

Nothing recovers

The pain

You brought

 Into a hopeless

And a tender Loving heart

 .

Yeah

Those were the days

The brightest I thought

As I remember

How blind I was

 

Anahi 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 3:45 PM توسط آناهید| |

 

Lightly

You got away

and 

I understood

“I  lost you”

Really late

 .

disappeared

,In a halo of mist

I forgot

If I ever have loved

while

I waited so long

For you to return

.

But yet I knew

The fact of losing you

.

.

.

I see you sometimes today

And read you

Very rare

.

But the memories of those days

Still remain

In my tired head

.

hopeless thoughts come

in to my mind

a hurting sound

says

it is very late

 

(Ana) 

اهسته دور شدی

از من

و جه دیر فهمیدم

که  تو را گم کرده ام

 .

در مه

ناپدید شدی

و من

به بازگشتت منتظر شدم

 .

آنقدر که بادم رفت

هیچ گاه دوستت داشته ام

 .

.

.

امروز می بینمت گه گاه

می خوانمت دیر به دیر

اما

در ذهن خسته ام مانده است

خاطرات آن روز ها

.

افکار ناامید  می آیند

و

صدای آزاردهنده ای

می گوید

که خیلی دیر است

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 11:31 AM توسط آناهید| |

 

 

آویخته از آغوشم

طفل دلتنگی من

.

.

کودک بهانه جو

هر دم گریه را

سر می دهد از نو

می فشارد دستانش

گلوی بغض آلوده ام را

هر لحظه از نو

از نو

.

.

طفل من

 تو همه شیرینی خاطره ام

تو همه راز مستی این دل بهانه گیرم

.

می نوازم سر و رویت را

بوسه می زنم بر گونه های خیس تو

.

.

.

آن لحظه ای که او

تو را در آغوش من نهاد

می دانست یا نه؟

.

.

که دمی برای اوست

عمری از من آویخته ای تو

 

 

 

آناهید

نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 3:43 PM توسط آناهید| |

کاش فکر غمگین عاشق

را

در نگاه دلتنگش

نمی خواندم

 

و ذهن  کوچک من هنوز

او را خوشبخت می پنداشت

 

دستکم

از خوشی ظاهری اش

شادمان می ماندم

 

 

آناهید

نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 10:0 PM توسط آناهید| |

 

 

یک تبعیدی

در جزیره ی

آفتاب گم

بی فروغ  ماه

سرگردان

و حیران

پشت ابر ها

را با دقت می نگرد

همه جا سرک می کشد

تا ردی از مفقودی  پیدا کند

دهانش تلخ

خسته پا و

دلش بیمار است

بدبخت

درد بی درمان عشق

گرفته است

 

 

آناهید

نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 10:51 PM توسط آناهید| |

 

هر روز این شهر لعنتی

لحظه های خاطراتی است

که از نو مرور می شوند

چون ورق زدن کاغذ های کهنه ی نمایشنامه ای

که حقیقت سیاه چند سال است

و نه زاده خیال روشن نویسنده ای مرحوم

 

خطوط آن ورق کهنه ها تصویر می شوند

روی صحنه نمایش

و من و تو در نقشمان

ظاهر می شویم

 

و هر گاه در یکی از پرده ها

از تو می پرسم

 

که چگونه از یاد بردی

به همان راحتی که گفتی

"من تو را از یاد برده ام"

 

صحنه این داستان پوچ تاریک می شود

و پرده ها پایین می افتند!

 

آناهید

 

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 5:19 PM توسط آناهید| |

 

 گفتی که دیگر باز نمی گردی

اما من هنوز باورم نشده!

 

پشت شیشه مغازه ها می ایستم و

تو را در پیراهن های راه راه که دوست داشتی

مجسم می کنم

.

.

.

 این یعنی منتظرم!

خسته شدم بسکه حرفهایم را برایت تفسیر کردم

و تو هیچ کدام را نفهمیدی

 

 

آناهید

 

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 0:27 AM توسط آناهید| |